تبليغاتX
دوکوهه

دوکوهه

شعر و ادبيات دفاع مقدس

آن شب سکوت فکه با من حرف مي زد

مي آيم از راهي که لبريز سفرهاست

پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

 

از معبري که غرق باور غرق شور است

از سنگري که چشمه‌ي جاري نور است

 

از نيمه شبهاي مناجات و عبادت

از لحظه هاي روشن قبل از شهادت

 

شبهاي جمعه ذکر يا قدّوس يا نور

معراج اشک و بندگي پرواز تا نور

 

صحن حسينيه نواي سينه زن ها

بوي خدا و بوي سيب پيرهن ها

 

سربند يازهرا ، سلوکي آسماني

يعني شکوه عاشقي در بي نشاني

 

هر صبح جمعه ندبه هاي بيقراري

دلتنگي و بي تابي و چشم انتظاري

 

مي آيم از راهي که لبريز سفرهاست

پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

 

پرواز سرخ آن کبوترهاي زائر

يک آسمان پر از پرستوي مهاجر

 

شوق شهادت، جانفشاني، شور ايثار

فريادهاي حيدري، مردان پيکار

 

مردان ايمان و جوانان حسيني

يعني علي اکبرترين هاي خميني

 

مردان دريادل، دليران حماسه

در چشمهاشان عاشقي مي شد خلاصه

 

ميدان مردان بدون ادعا بود

تفسير سرخ کلّ أرض کربلا بود

 

يا ليتنا کنّا معک، تعبير مي شد

اوج رشادت، فتح خون تحرير مي شد

 

چشمي که از شيدايي و احساس مي گفت

دستي که از بي دستي عباس مي گفت

 

يک دشت لبريز از شقايقهاي پرپر

صد کاروان قاسم، محمد، عون، اکبر

 

ميدان مين و لاله هاي بي سري که...

فريادهاي يا حسين از حنجري که...

 

مثل غروب و آسمان، خيسِ شفق بود

در خون تپيد اما پر از فرياد حق بود

 

مي آيم از راهي که لبريز سفرهاست

پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

 

مي آيم اما با دلي در خون نشسته

مي آيم اما بالهاي من شکسته

 

با کوله بار درد و غمها مانده ام باز

از کاروان عاشقان جا مانده ام باز

 

در سينه ام داغي نشسته روي داغي

دارم دل لبريز اندوه فراقي

 

گنجينه هاي آسماني زير خاکند

اينجا تمام لاله هايش بي پلاکند

 

بعد از شهيدان جاي ماندن نيست اينجا

بوي قفس دارد زمانه، شهر، دنيا

 

با من بگوئيد از حديث مرد بودن

از ماجراي اهل سوز و درد بودن

 

دشمن دوباره در کمين و ... صحنه خالي!

بار گراني بر زمين و ... صحنه خالي!

 

با من بگو مجنون بگو ليلاي من کو؟

خورشيدهاي روشن شبهاي من کو؟

 

کو همت و چمران و مهدي باکري ها؟

کو کاظمي ها، صادقي ها، باقري ها؟

 

آن شب سکوت فکه با من حرف مي زد

از قصه‌ي پرواز و رفتن حرف مي زد

 

آري خروش جاري اروند باقيست

اين جاده، اين پوتين، اين سربند باقيست...

 

یوسف رحیمی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:0  توسط   | 

يادش بخير كنج حرم اعتكاف عشق

 

در آسمان گريه كه پر ابر شد دلم
در تنگناي سينه كه بي صبر شد دلم

 

بغضي عجيب دور و برم را گرفت و بعد
باران اشك چشم ترم را گرفت و بعد

همراه با تبسم صبح نسيم ها
روي قنوت بال و پر ياكريم ها

بي اختيار راهي دشت جنون شدم
راهي دشت عاطفه و اشك و خون شدم

يعني بهشت روشن گلهاي سينه چاك
يعني حريم قدس شهيدان بي پلاك

يعني شلمچه و حرم آسمانيش
آن غربت هميشگي و جاودانيش

يعني دوكوهه و غم ياران خسته اش
كارونِ اشك و ساحل در خون نشسته اش

بغض غروب فكه و دلتنگي غمش
اروند و چشمهاي پر از اشك نم نمش

چزابه و تلاطم خون در مسير نور
معراج تا هميشه به روي حرير نور

شام طلائيه كه پر از ياد ناله هاست
آن تربتي كه هرقدمش باغ لاله هاست

زائر شدم بهشت دل و مهد عشق را
تا كه دوباره تازه كنم عهد عشق را

باشد هميشه سمت شهادت نگاه من
باشد به سوي چشمه‌ي خورشيد راه من

تا كه دل شكسته‌ي من زير و رو شود
تا رنگ حق بگيرد و با آبرو شود

تا باز هم نفس بزنم در هواي عشق
تا كه شود دوباره دلم آشناي عشق

باشد سرود سرخ لبم ذكر يا حسين
باشم هميشه نذر حسينيه هاي عشق

قسمت كني زيارت شش گوشه را كه من
باشم دوباره زائر كرب و بلاي عشق

لبريز آه و ندبه و غم گريه مي كنم
دلتنگم و به ياد حرم گريه مي كنم

يادش بخير سينه زدن در طواف عشق
يادش بخير كنج حرم اعتكاف عشق

يادش بخير عطر گل ياس و علقمه
يادش بخير روضه‌ي عباس و علقمه

هر شب دوباره گريه‌ي اشك و حضور غم
با روضه ها و مرثيه هاي صبور غم

آنجا كه لاله مي چكد از بغض هر نگاه
در بين تل گريه و گودال قتلگاه

يوسف رحيمي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 1:8  توسط   | 

جاری ست در زلالی این دشت آسمان

 

جاری ست در زلالی این دشت آسمان

با این حساب سهم زمین هشت آسمان ...

 

اینجا پرنده های زیادی رها شدند

باید خطاب کرد به این دشت آسمان

 

دشتی که در قدم قدم خاک روشنش

دنبال رد پای خدا گشت آسمان

 

در پیشواز آن همه پرواز بارها

تا این دیار آمد و برگشت آسمان

 

ای دشت بر غروب تو سوگند لحظه ای

از خون کشتگان تو نگذشت آسمان

 

سيد محمد جواد شرافت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:58  توسط   | 

شور محرم

رفتي مگر بهشت مجسم بياوري
بر زخمهاي حادثه مرهم بياوري

تا چند سال من بنشينم به انتظار
تا چند در بهار محرم بياوري

جز پاره پاره هاي به جا مانده از تنت
چيزي نبود هديه برايم بياوري ؟

بر شانه هاي خسته‌ي من بعد سالها
حق نيست كوله پشتي ماتم بياوري

بابا كجاست شور و غرور هميشه ات ؟
بابا بنا نبود تو هم كم بياوري !

علي ثابت قدم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:51  توسط   | 

ادامه دارند هنوز

از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز

آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولي ادامه دارند هنوز

¨     

سرتاسر شهر با تو عطر آگين است
لبخند تمام كوچه ها غمگين است

امروز كه بر دوش تو را مي برديم
تابوت سبك ولي غمت سنگين است

¨ 

 

پاييز پيام كوچ برگي سرخ است
خنديدن گل زير تگرگي سرخ است

بر لاله چرا كفن بپوشم ، وقتي
زيبايي زندگي به مرگي سرخ است

¨       

 

با آنكه شكسته ايم ، بر مي خيزيم
عهديست كه بسته ايم ، بر مي خيزيم

هر بار كه نام عشق را مي خوانند
هر جا كه نشسته ايم ، بر مي خيزيم

هادي فردوسي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:50  توسط   | 

مائيم و يك بهار چمن هاي سوخته

 

مائيم و يك بهار چمن هاي سوخته
آئينه دار دشت و دمن هاي سوخته

مائيم و يك بهار گل از زخم خون چكان
مائيم و يك قطار بدن هاي سوخته

يعقوب را بگوي كه چشم انتظار كيست ؟
از راه مي رسند كفن هاي سوخته

آن داغ سخت را كه دل كوه مي گداخت
گفتند مردمان به دهن هاي سوخته

بر شانه مي برند شهيد قبيله را
دل هاي داغدار و بدن هاي سوخته

اين عصر كربلاست ؟ نه صبح قيامت است
خورشيد خون گرفته و تن هاي سوخته

آمد بهار و داغ دل لاله تازه شد
در حيرتم ز تازه شدن هاي سوخته

عباس كيقبادي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:49  توسط   | 

ردِّ هزار چلچله را پر كشيده اي

 

رفتي سبد سبد گل پرپر بياوري
مرهم براي زخم كبوتر بياوري

ردِّ  هزار چلچله را پر كشيده اي
تا از شب طلائيه سر در بياوري

كنج كدام خاطره جا مانده غربتت
رفتي نشاني از غم مادر بياوري

اين قطعه خاك ، بوي ملائك گرفته است
اي كاش هديه ، تربت سنگر بياوري

مي شد كه در مسير رهايي شكوفه داد
بوي بهشت از دل معبر بياوري

از پشت خاكريز ، نه از پشت ميز ها
شمعي به ياد غربت حيدر بياوري

زخمي ترين نشانه‌ي پرواز در تو بود
رفتي كه تا دو بال سبك تر بياوري

حسين عبدي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:48  توسط   | 

...نداشت

 

عمري گذشت و يوسف ما پيرهن نداشت
آري كه پيرهن نه ، كه حتي كفن نداشت

عمري گذشت و خنده به لب هاي مادرم
خشكيده بود و ميل به دريا شدن نداشت

عمري هميشه قصه‌ي نقاشي ام شده
مردي كه دست در بدن و سر به تن نداشت

حالا رسيد بعد هزاران هزار روز
يك مشت استخوان كه نشان از بدن نداشت

مادر كه گفت : شكل تو دارد پدر ، ولي
وقتي كه ديدمش پدرم شكل من نداشت

فهميدم از نبودن اندوه جمجمه !
بابا هواي سر به بدن داشتن نداشت

با اينچنين رسيدن و آن هم بدون سر
حرفي براي مادرم از خويشتن نداشت

آن شب چقدر مادرم از غصه گريه كرد
بيچاره او كه چاره به جز سوختن نداشت

سجاد عزيزي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:46  توسط   | 

يا صبور

 

گفتيم كه مي رويم اما مانديم
با آن همه ادعا ، فقط ما مانديم

صبح آمد و ديديم كه هستيم هنوز
از قافله‌ي ستاره ها جا مانديم

الهام صالحيان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:41  توسط   | 

نخلهاي سوخته

 

دشت با خونت گره خورد و به ادراكت رسيد
اشك شد
  اندوه شد، تا كوچ غمناكت رسيد

تكه تكه شد دو بالت در ميان شعله ها
تا هواي پر زدن بر جسمِ صد چاكت رسيد

ماه هم از لا به لاي نخلهاي سوخته
پر زد و مثل گلي بر پيكر پاكت رسيد

شال سبزت سرخ شد در باد ها رقصيد و بعد
مثل لاله آمد و بر سردي خاكت رسيد


شور و حال آسمانها در پر و بال تو بود
تا به آن سوي افقها روح چالاكت رسيد

قد كشيدي تا خدا، از خاك تشنه پر زدي
چشمهاي خسته ، تا ادراك افلاكت رسيد

اي صداي سوخته! از تو غزل آغاز شد
تا انالحق گفتني از حنجر پاكت رسيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:39  توسط   | 

بي پلاکيها

 

نديدم آينه اي چون لباس خاكيها
همان قبيله كه بودند غرقِ پاكيها

به عشق زنده شدن، «عند ربِهم» بودن
شده ست حاصل آنها ز سينه چاكيها

دليل غربتشان، اهلِ خاك بودنِ ماست
نه بي  مزار  شدنها، نه بي پلاكيها

به آسمان كه رسيدند رو به ما گفتند :
زمين چقدر حقير است ، آي خاكيها!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:38  توسط   | 

بوي پيراهن

 

و با نسيم ، از آن بوي پيرهن بفرست
فقط براي دو چشم سپيد من بفرست

چقدر منتظرت باشم و غروب شود ؟
چقدر آه ! ... نشاني ز خويشتن بفرست

نه استخوان و پلاك و نه هيچ چيز ، فقط
بپيچ عطر تنت را به يك كفن بفرست

نشانه هيچ ، فقط چند خط زخود بنويس!
و تمبر پشت همين باد ها بزن ، بفرست

بر ابرها بنشان طرح شانه هايت را
و پنج شنبه به گاه گريستن بفرست

ز رنگها و صدا هاي باغهاي ازل
از آنچه هست كمي هم براي من بفرست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:36  توسط   | 

باور

 

من و تو عشق را باور نكرديم
ميان خون و آتش سر نكرديم

شهادت آمد اما اي دريغا !
گلويي از شهادت تَر نكرديم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:33  توسط   | 

علي اکبر خميني

 

شهداي ما كه مثل ، گلاي لاله مي مونند
به ظاهر زميني اما ، افتخار آسمونند

مي شدند عازم جبهه ، همه با شور حسيني
اون جوونايي كه بودند ، علي اكبر خميني

مياد از خاك شلمچه ، هنوزم صداي يا رب
گريه هاي غريبونه ، ناله هاي نيمه‌ي شب

حالا از سكوت فكه ، دل من آتيش مي­گيره
هر كي از قافله جا موند ، گوشه‌ي قفس مي­ميره

حالا مونده براي ما ، خاطرات  سرخ كارون
ساحل خسته‌ي اروند ، خاك بيقرار مجنون

از طلائيه بخونيم ، كه داره شميم احساس
اونجايي كه داره خاكش ، عطر خاك كف العباس

يا بپرسيم از دوكوهه ، عطر ‌آشناي لاله
يا از اون شبا كه پر بود ، از نوا و اشك و ناله

پشت خاكريزا ميومد ، صداي نافله هاشون
آب ميشد حتي دل سنگ ، شبا از سوز  صداشون


نيمه شب با ناله هاشون ، مي زدند دوباره معبر
پر كشيدند تا خدا از ، دامن خاكي سنگر

رشك اهل آسمون بود ، به خدا عشق و وفاشون
بياد مشك اباالفضل ، تشنه لب قمقمه هاشون

يكي يكي پر كشيدند ، تا خدا تا آسمونا
جون مي­دادند آروم آروم ، رو پاي عزيز زهرا

يكي با ياد رقيه ، شده پر آبله پاهاش
داره ميگه يا اباالفضل ، اونكه تير خورده به چشماش

يكي غرق خاك و خونه ، يكي سر به تن نداره
يه نفر تشنه لب اما ، يكي هم كفن نداره

تانكا كه عبور مي­كرد از ، روي اون همه جنازه
زنده ميشد پيش چشمام ، ماجراي نعل تازه

باغ آرزوي زينب ، شد يه دشت لاله‌ي پرپر
وقتي كه رفت روي نيزه ، سر پر خون برادر

 

يوسف رحيمي

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:4  توسط   |